پارت شصت و چهارم :
گوشی از دستش افتاد و روی زمین رها شد. چشمهایش رو به سیاهی میرفت. میدید که رویا چندین بار پشت سر هم تماس گرفته اما نای جواب دادن نداشت. چندساعت گذشت و دوباره چشمهایش باز شد، زیر لب زمزمه کرد.
_ چرا نمیمیرم...
خانه تاریک شده بود. بوی مرگ اطرافش را احاطه کرده بود. درد خماری هم به دردهای دیگرش اضافه شد، جان کند و موبایل را برداشت. دوباره قفل شده بود. با نور موبایل دست ترمه را پیدا کر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
هیچی آدم با همچی زود کنار میاد🤕
۸ ساعت پیشم
1این احمق نا نداره از خونه بره بیرون ببینه کدوم جهنمیه خانم میگه اگه می تونی فرار کن😮
۱۱ ساعت پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😂😂
۸ ساعت پیشم
1ظاهرا تصمیم درستیه،بمونه خودش که برگشت جدا بشه،فکر نکنن موقع سختی گذاشت رفت اما می ترسم اون زبون بازم خرش کنه جدا نشه 😏🙏🏻
۱۱ ساعت پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
😅😅😅
۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1هنوز وقتی بفهمن بقیه کارهاش چی بوده چکار میکنن دیگه بیچاره ها😔😔